سلام

باورتون میشه رجب دوباره قهر کرده؟ سرچی؟ هیچی!

سه شنبه خواهرش زایمان کرد. ما رفتیم بیمارستان دیدنش. گل و کاچی هم بردیم. ببینید دیگه من چه عروس گلی هستم بخدا. تند تند رفتم خونه و کاچی پزوندم و گل خریدم و نهار درست کردم و رفتیم بیمارستان اما به ساعت ملاقات نرسیدیم. 45 دقیقه دیر شده بود. اما یکهو دیدیم بابای رجب اومد گفت بیاین بریم دیدنی... باباش روابط عمومی توپی داره دیده بود ما نرسیدیم رفته بود با نگهبانی گرم گرفته بود و مخش را زده بود. مادر و بچه هر دو خدا را شکر خوب بودن.

اینم عکسش. اسمش هم گذاشتند: ترنم

Photo0055.jpg

قابل توجه پیام جان:چطور میگی بچه با بچه فرق نداره؟ الان ترنم را با یسنا مقایسه کن!

با اون ترافیک وحشتناک ساعت 7 رسیدیم خونه. خدا را شکر مانی پیش پرستارش بود و خیالم راحت بود. فرداش گفتند ترنم زردی داره و مرخصش نکردند. زائو و اهل فامیل هم رفتند خونه جاری بدبخت فلک تو سر زده. چون خونه اش نزدیک بیمارستانه خواهر شوهر بتونه راحت بره بچه شیر بده. راستش خونه اون خواهر شوهرم نزدیکتر بود تا خونه جاری. اما آدمیزاد وقتی به نفعش نیست باید مترش را با خودش نیاره!!!!

روز عید کاملا استراحت کردیم و پنجشنبه هم شب رفتیم دیدن زائو و بچه که مرخص شده بود و اومده بودند خونه مامان رجب. یک پلاک دست و یک کیک تولد هم خریدیم. مثل کادو بچه برادرم. رجب تشخیص داده بود که اینجوری دردسرش کمتره...

آهان. حالا چرا رجب قهر کرد؟ دوستش رفته بود شمال و اونجا ماشینش خراب شده بود. در نتیجه اومده بود از تهران لوازم خریده بود و ماشین ما را گرفت تا ببره شمال و برگرده. جمعه عصر که میخواستیم از خونه مامان رجب برگردیم مامانش گفت بیاین ماشین منو ببرین. خیلی هم اصرار کرد. البته دلیل اصرارش را بعدا فهمیدیم!! ماشینش خراب بود و نشت روغن داشت و رجب دندش نرم شد رفت داد 160000 ت درستش کردند!

دم در پارکینگ من داشتم دنبال لنگه کفش مانی میگشتم چراغ داخل ماشین را روشن کردم اما یادم رفت خاموش کنم! شب همسایه مون زنگ زد و به رجب گفت که چراغ روشن مونده... رجب گفت برو خاموش کن. منم خسته بودم نرفتم. اما چه غلطی کردم. چون رجب خودش رفت اما قهر کرد! عین بچه های دوساله می مونه بخدا. بهش میگم عزیز من! من دارم اینهمه بهت خدمت میکنم و همه جوره جورت را میکشم حالا یکبار شما دو طبقه را با آسانسور رفتی و برگشتی و نمردی هم! این اداها چیه؟؟

گاهی میخوام با دسته جاروبرقی بزنم تو سر رجب بخدا... اما بعدش که آشتی میکنیم دیگه یادم میره...

جواب چند تا مطلب:

یسنا یعنی ستوده. یک اسم اصیل فارسیه. مزدا یسنا نشنیدین؟ صفتی که باستانیان برای خدا به کار میبردند.

منظورم از پست قبلی در مورد دختران دم بخت کلی بود. حالا ممکنه این وسطها یک مرد عاقل به درد بخور هم پیدا بشه...گیر میدین ها!!

اگه مویی وجود نداشت؟؟؟ خب معلومه که مویی نیست باید به قوه بازیگریتون تکیه کنید یا اینکه با تردستی اول یک مو بهش بچسبانید!

 

ادامه مطلب را هم نظری بندازین...


امروز مدلمون حال گیری نیست یکجور درمانگریه برای دپرس نموندن. البته همش نظر خودمه که خیلی روش مطالعه و تحقیق شده.

برای خانمها:

وقتی میخوای یک خانوم را از فاز دپرسی دربیاری باید تحرک بهش بدی چون ذاتا زنها موقع افسردگی خمود میشن و دوست دارن بشینن و زانوی غم بغل کنن. پس آقای محترم اگر همسرتون غمگین و دپرسه دنبالش کنین و مجبورش کنید یک کمی زیر بغل بو کنه تا حالش جا بیاد...

برای آقایان:

مردها برعکس خانمها نباید موقع افسردگی به کاری بپردازند چون عصبانیتشون تو کارشون بروز پیدا میکنه و ممکنه به خودشون و دیگران آسیب جدی برسونن. پس خانوم عزیز : وقتی همسرتون دپرسه سرش را در آغوش بگیرین و نوازشش کنید. لطفا حسابی صبر به خرج بدین و ملایم باشین. حواستون باشه یکوقت فکر نکنین دارین رخت میشورین و کله بنده خدا را نچلانید! با این کار هم آقا آروم میشه هم رتبه شما تو اولویتها میره بالا...خدا را چه دیدی شاید اونقدر بالا رفت که نشستین روی سر مادرشوهر!