سلام

تو خونه ما که نمونه کوچیکی از جامعه ماست آزادی بیان وجود داره اما آزادی بعد از بیان وجود نداره! این آقا رجب ما کلا مطابق الگوی یک مرد ایرانی مدرن شده رفتار میکنه. یعنی ما آزادیم نظرات خودمون را ابراز بکنیم اما عواقب 100 درصدش پای گردن شکسته خودمونه! نمونه اش اینه که میخواهیم یخچال که عصای دست بانوی خونه است بخریم و پیشنهاداتمون را هم با کلی هیجان ارائه میدیم اما وتو میشه که هیچ! به ولخرجی و ولنگاری هم محکوم میشیم! از آنور شازده رجب میفرمایند ربی برو تو فکر چشم روشنی برای زن داداشت و خواهرم اما بعد میفرمایند که تو کارت نباشه من خودم یک چیزی میخرم!! این مشتی نمونه خرواره!

اینه که من کلا دیگه تصمیم گرفتم خودمم را سنگین بگیرم و با سعه صدر مطابق الگوی یک بانوی ایرانی در جواب اینگونه مراحم بگم هرچی شما بفرمایید! اینجوری هم رجب راضیه هم ظاهرا خدا هم اینکه خودم را ضایع نکردم.

درنتیجه رجب آقا فرمودند برای بچه داداشت طلا بگیر ما هم رفتیم و یک پلاک دست فسقلی طلا گرفتیم و با یک کیک تولد به عیادت گل نوشکفته خاندانمان رفتیم. جمعه هم این پرنسس کوچک برای بار اول خانه مادرمان دعوت بودند که ما هم برای پرکردن فضا و تلطیف آن، حضور داشتیم.

اینم عکس بچه. اسمش هم قبلا گفته بودم: یسنا

 Free Image Hosting At Welcome to img98.com Image Upload Center, a free image upload solution. Simply browse, select, and upload!

---------------------------------------------

عروس ما طفلک خیلی مظلومه. تا روز قبل از زایمانش هم میرفته سر کار. البته تو شرکت داداشم کار میکرده اما بازم خیلیه! من خودم از ماه چهارم موندم خونه و همش خوابیدم. تازه تنهایی رفته بیمارستان و طبیعی زایمان کرده! برعکس همه که حداقل به مامانشون خبری میدن، نصفه شب با داداشم رفته بیمارستان و سر صبح هم بچه اش را به دنیا آورده تازه اونوقت زنگ زدن به مامانها خبر دادند!!

یسنا هم به نظرم خیلی شبیه مامانشه اما اون طرفیها میگن شبیه خواهر منه. تازه یکی گفت شبیه منه! منم اصلن نفهمیدم از کجا این نظریه را پیدا کرده. چشماشم مشکیه بر خلاف ما که همه چشم رنگی هستیم. البته میگن ژن رنگ چشم از مادره همینطور قد. گناهش پای گوینده اش...

خواهر رجب هم فردا باید بره سزارین. بچه اونهم دختره اما اسمش هنوز قطعی نشده.

دیگه اینکه تعطیلات هم طبعا جایی نمیریم باید دنبال بچه خواهر شوهر باشیم.

آها یک خبر جالب: این خانوم کارمند جدید ما. هنوز دو ماه نشده خواستگار پیدا کرده. اطراف دفتر ما چند تا دفتر و نمایشگاه و اینها هم هست. دیروز یک خانومی اومد از من راجع به دختره برای برادرش میپرسید. پسره هم چند تا مغازه اونورتر تو کار ضبط و باند و دزدگیر هستند. حالا هی پسره از اینور رد میشه من به کارمندم میگن فامیلاتون اومدن... طفلک خجالتیه حال میده سربه سرش بذاری...

اما کلا توجه  دخترای دم بخت را به این موضوع جلب میکنم که پسرای به دردبخور این دور زمونه دنبال دخترهای جسور و مستقل نیستند. بلکه دنبال جنس ضعیف و لطیفند. کسی که با وابستگی و نیازمندی بتونه احساس فرد قوی و شماره یک را بهشون القا کنه. این دخمل ما هم برای هرکاری حتی قفل کردن در دفتر هم نیاز به یاری داره. خوب شد من شوهر کردم وگرنه ترشیده بودم!

ادامه مطلب هم چیزکی نوشتم:


الان چیزی راجع به تمدد اعصاب به نظرم نمیرسه اما کلا گاهی وقتها خوبه کسی را که خیلی آزارت میده دست بندازی تا دلت خنک بشه:

آیا شما یک همکار قرتی لوس و افاده ای دارید؟ آیا وی از اوندسته افرادیه که همیشه ابروهاش با نگاه کردن به شما تاب بر میداره؟ آیا خیلی خودش را میگیره؟ آیا شما را ریز میبینه؟ آیا از دستش کفرتان بالا اومده؟

پس بهتره اینبار که از کنارتون رد میشه بهش بگین: صب کن ... وای... چه چندش! یک مو به لباسته... ایش...

بعد مثلا یک مو را از پشت لباسش بردارین و بندازین زمین. یادتون نره با دسمال دستتون را پاک کنین. و یک خطبه غرا راجع به نظافت و برس کشیدن لباس و حساسیت خودتون و ... براش بگین

ایشالا که دلتون خنک بشه...

راستی تمام ایده های ناب شما را در این برنامه میپذیریم. کامنت بذارین من اول خودم روی رجب تست میکنم اگه خوب بود میام برای ملت شرح میدم: دی: