پست قبلی را خوندین؟ دیدین چه زجری کشیدم؟ حالا مونده...

شب اول بعد از کشیدن دندان با مهربانی شوشو گذشت یعنی هر چند که باهام نیومد مطب ولی اومد دم در دنبالم و زیر بالم را گرفت و برد داخل خانه و هی دلسوزی هم کرد و روان دکتره را کرد روی ویبره که خانومی منو اذیت کرده... غذا هم گرم کرد و با مانی (پسر مامانیه دیگه) خوردند. البته من فکرش را کرده بودم و تدارک دیده بودم فقط کافی بود ٢ دقیقه برود توی ماکروفر...

فردایش هم خوب بود البته قالب مهربانی کم شده بود ... نهار هم سرکار خورده بود. خونه هم تمیز بود. چایی هم آماده. شبش هم مهربان شد و مرا برد درمانگاه. و با توجه به اینکه من پس از تزریق پنی سیلین غش و ضعف کردم، مقداری آش رشته تهیه کرد و سه تایی خوردیم... اما...

فردا جمعه بود و شوشو تا لنگ ظهر در خواب... من هم رفتم آمپول دومم را زدم و نان تازه خریدم و منتظر بیداری شوشو اکه البته تا ۵/١١ به درازا کشید. بعد از صبحانه درد کوفتی دندان باز به سراغم آمد و با خوردن مسکن آماده استراحت شدم که دیدم بله... اخمهای شوشو در همه: چرا اینقدر میخوابی؟؟

: خب مریضم خوابم میاد...

: ما که دندون کشیدیم از این خبرها نبود (اخم زیاد)

منهم با توجه به درد و حال ندار بودنم توجهی نکردم و خوابیدم. تا اینکه پس از ١ ساعت بیدار شدم دیدم کسی خونه نیست... تا ٢ ساعت بعد هم خبری نشد. کمی سوپ پختم و خوردم . نزدیک ساعت ۴ شوشو و مانی با ٢ عدد پیتزای منجمد!!!! وارد شدندو اخمهای زیاد...

:  باز قهری؟

: من چه قهری ام ؟ تو با همه قهری که همش می خوابی! حالا هم بدو بخواب چون ما اومدیم . مبادا یک وقت کاری برات داشته باشیم...

فکرش رابکن ، درد خودت کمه باید ناز هم بکشی. من هم قهر کردم و گفتم : می دونستم نمی تونی ٢ روز تحمل کنی خدا را شکر که سالمم و نیازمند تو نیستم وگرنه حتما جام خونه بابام بود!

٣ روز قهر بودیم. دلم شکسته بود و فکر میکردم واقعا بخاطر عدم سرویس دهی از جانب من اون هم ٢ روز ناقابل چه ادا هایی که نکرده. حالا من باشم موقع مریضی اش از همه چیزم میگذرم... کارو تفریح و استراحت و هرچی.... اونوقت این نتیجه اش!

بر خلاف همیشه که زود میدوم منت کشی اینبار نرفتم گفتم ببینم کی میاد... ٣ روز شد و اتفاقی نیفتاد منهم شب چهارم رفتم روی کاناپه بخوابم...

که خب دیگر... اومد دنبالم و ...

بعضی وقتها شوشو غیر قابل تحمله یعنی به نظرم بعضی روزها آن ژن موروثی از مامانش تحریک میشه و کارهای غیر منطقی و حرفهای غیر منطقی میزنه! البته منم مقصرم چون زیادی سرویس میدم و توقعی هم ندارم. ساعت استراحتم خیلی کمه و کمترین زمانی هم برای خودم ندارم. خواسته هایم در آخرین رده بندی ها قرار میدم بی هیچ منتی... خب دیگر این هم نتیجه اش ... می ترسم مانی هم رگی از مامابزرگش برده باشه و مثل باباش بی معرفت باشه....

وقتی مریض باشید چه توقعی از اطرافیانتون دارین؟ بیان دیدنتون؟ خب برای من واقعا زحمت درست میشه چون کار یک مهمانی تمام عیار می افته گردنم. تماس بگیرند؟ خوبه ولی نه زیاد ... مریض باید استراحت کنه ولی دلسوزی خوبه اگه واقعی باشه و مهربونی...

تصمیم دارم اینبار که مریض شدم برم خونه مامانم تخت بخوابم. هیچ کس مثل مامان هوای آدمو نداره...