این چند روزه یک کنه بغل دست من نشسته باعث شده از وب و زندگی بمونم. همین خانم دوست رجب را میگم که اومده کنارم نشستن یاد بگیره! ماجرا اینه که این خانم که من از قضا هیچ جوره نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم یک بچه داره که امسال میره پیش دبستانی و ایشون بیکار شدند و همسرشون فکر کرده بیاد یک چند وقت ور دل من کار یاد بگیره بعد خودش بره برای خودش کاسبی راه بندازه. منتها چند مطلب اینجا حائز اهمیته اول اینکه این خانمه خودش حس و حال نداره یعنی این چند روزه که آیینه دق من شده کوچکترین واکنش یا اهمیتی به موضوع نشون نداده که هیچ سعی داره ذهن منو منحرف کنه و منو به راه بد بکشونه! مدام از لذت خواب و صبحانه در کمال آرامش و ... برای من حرف میزنه و منم مدام آه میکشم و ممکنه همین روزها سر به طغیان بردارم!

دوم اینکه خانم عزیز ما کلا با کار و کاسبی میانه خوبی نداره. روزی 3-4 بار هم میگه وای من نمی تونم به همه کارهام برسم و چقدر سخته و خسته شدم و وای جوون ندارم. تنها چیزی که فعلا یاد گرفته نشستن به مدت چند ساعت روی صندلیه!

سومرم اینکه مگه من مرض  دارم برم برای خودم رقیب آویزان درست کنم؟ این خانمی که من میبینم اگر کاسب هم بشه که تو ذاتش نیست، حالا حالاها از من سو استفاده ابزاری  میکنه و همه جوره باید ساپورتش کنم.

چهارم هم اینکه احساس میکنم جریان رفته تو مایه های رو کم کنی! چون دیروز دوست رجب اومده بود و کلی از من انتقاد کرد و یکجورایی خانم خودش برد بالا! اولش گفت این برنامه شما اصلا کاری نداره آدم سه سوته یاد میگیره. بعد گفت کامپیوترت هم زیاد عالی نیست. بعد گفت چاییتون خوب نیست چایی های ما محشره. بعد گفت رانندگی ات هم شنیدم افتضاحه تصادف هم که کردی. در آخر هم گفت بهتون برادرانه توصیه میکنم به مانی جون بیشتر محبت کنید... خودم شخصا از این همه صبرم متعجب شدم. هر کس دیگه بود با یک حال گیری ملس نشانده بودمش سرجاش اما ملاحظه رجب را کردم. من نمیدونم این شوور ما رجب خان چه دردی داره هر چند وقت میره از ما پبش رفقاش تعریف میکنه این بساط را برامون درست میکنه!

راستش از شما چه پنهان وقتی گفت که به بچه ات بیشتر محبت کن من خیلی ناراحت شدم. شاید بعضی هاتون شرایطتتون مثل من باشه یعنی شغل و بچه را با هم داشته باشید و حس منو درک میکنید. من تا اونجایی که احساس میکنم بچه لوس بار نمیاد بهش محبت میکنم و خواسته هاش را می پذیرم اما بیشتر نه! تازه مانی باید یک مرد بار بیاد با شرایط دختر اونها فرق داره. در ثانی مگه بچه ای بره مهد کمبود محبت میگیره؟ من اگر یک مادر صرفا خانه دار بودم کلافه و دپرس بودم و رفتار جالبی نداشتم. ترا خدا کمی منو دلداری بدین...

قربون دستتون حالا که دارین دلداری درمانی می کنید این موضوع مد نظرتون باشه که امروز مادرشوهر میاد تا باهاش برم سیسمونی بخرمخنثی ... و همه تیرهای من خورده به سنگ!