با سلام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ ماهم دعاگوی شما...

دیدین بعضی وقتعا اختیار بعضی اعضای بدن دست خودمون نیست؟ مثلا بدون اراده پلکمون میپره یا توی گلومون صدا میده؟ برای منم پیش اومد اما داستان داره! این خواهر شوهر ما که ذکر خیر بارداریشون رفت و الان در ماه 7 حاملگی بسر میبرند و بگذریم از اینکه احوالاتشون خاطرات اوشین خدابیامرز را برای من تداعی میکنه اونجا که اوشین فلک تو سر زده با اون وضعش میرفت سر زمین و خارشوورش تو خونه لمیده بود و ناز میکرد و ننه شوور اوشین غذا تو حلقش میریخت! چونکه وقتی من باردار بودم این مادر رجب همش خونه ما بود و هی قشون میکشید و هفته ای یکبار احوال سیسمونی می پرسید و میگفت نباید بخوابی و استراحت کنی چون تنبل میشی اما الان کافیه اسم دخترش جلوش بیاد گریه و زاری که بچم سنگین شده و نفسش در نمیاد و دماغش گنده شده. و برای اینکه مبادا کاری بکنن یک ویلا تو کردان نزدیک کرج براشون ردیف کردن چند روزه رفتن اونجا ...

حالا این شوهر خواهر رجب یک خطای نابخشودنی کردن. یعنی چون خودش یخچال بزرک ساید بای ساید سا*مسونگ داشت و یخچال خانم از این دو تکه های بلند قد بود و تو کابینت نمیرفت! بی گدار به آب زده و یخچاله را داده به مادرش! و باعث شد که مامان رجب عمیقا آزرده بشه که چرا جهاز دخترش نابود شد و قدرش دونسته نشد و در عوض دیروز گفتند که سیسمونی بی سیسمونی! بعدش هم بابا شوهر فرمودند رجب حالا که مامانت نمی خره تو بجاش سیسمونی برای خواهرت بخر... همینجا بود که اون حرکت غیرارادی البته کاملا ذهنی بر من مستولی شد و شصتم راست شد به سمتشان!

در عین حال همچون یک خانم کارکشته لبخند ملیح به لب آوردیم و هیچ نگفتیم و شب دستی به سر و گوش رجب کشیدیم و گفتیم نکن رجب جان! بجاش برو مامانت را آرام کن چون یکبار فقط سیسمونی میبرن و این باعث ریشه دار شدن اختلاف بین مادرت و دامادش میشه و خواهرت تا ابد دهر حسرت به دل میمونه چه جور! رجب هم باورش شد و برای اینکه یکوقت اینهمه استعداد هدر نشه منو برد دیشب برام یک گوشی موبایل جدید خرید!

در ادامه مامان رجب زنگ زد و دعوت کرد اگه دوست دارم 5 شنبه باهاش برم خرید سیسمونی من هم دوست ندارم چون اگه باهاش برم باید سرکیسه را شل کنم و بعدش هم بیارمشون خونه خودمون که باعث میشه چند روز بمونن و بخدا حسش نیست... اما گفتم خیلی دلم میخواد بیاد و دلم برای بچه ن داره غش میره اما بهتره خود ن جون بیاد همه چیز به سلیقه خودش باشه. خودتون هم که اندازه همه عالم سلیقه دارین...

الان چی راجع به من فکر میکنین؟ نه خدایی راست بگین! اما مراعات حال منو هم بکنید دیگه....

فردا شبم مهمون داریم دوست رجب با خانم و دخترش. رجب خان فرمودن عزیزم نمیخواد جوری سفره بندازی که برای جبرانش به زحمت بیفتن! من دقیقا قصد دارم کاری کنم که خانمه جلوی هنرم کم بیاره و جرات نکنه ما را دعوت کنه و روابط قطع بشه و والسلام!

تا الان قراره سبزی پلو با ماهی و اسنک میگو و جوجه کباب خانگی با سس قارچ و ته چین و لوز بادمجون و سوپ  خامه دار و دو جور سالاد و ماست و خیار و ژله آکواریوم و دسر قهوه موزاییک و دو سه تا پیتزا قیفی برای بچه ها درست کنم.

یک پست دیگه هم اون پایین گذاشتم که هیچ ربطی به اینها که گفتم نداره اما حرف یک زنه!