یکی بود یکی نبود یک ربیعه ای بود که زن آقا رجب بود و از قضا از هر انگشتش هنری میریخت و کسی نبود که جمعش کنه و قدرش را بدونه! از قضا این ربیعه دیشب دپرس بود و چندین هنر به شرح ذیل ارائه داد: اولش ظرف شیر را انداخت و فرش آشپزخونه را شیرمال کرد که خیلی خوب شد. الان دیگه فرشه سر نمیخوره ! و سفت و سخت چسبیده به کف آشپزخونه. بعدش در سه ضربه مهار نشدنی در قوری را به بالا پرتاب کرد و چنان کوباند روی زمین که 60 تکه شد همون موقع از رکوردهای گینس اومدن برای ثبت، که هول شد و چای داغ را سر کشید و لب و لوچه و حلقش را برشته کرد. شامش سوخت چون رفته بود دوش بگیره و رجب هم قابل اعتماد نیست در نتیجه مجبور شد خیلی فرز و چالاک کباب تابه ای درست کنه و در حین تمیز کردن کابینتها وایتکس را ریخت روی شلوارکش و چند جایش را کمرنگ کرد... بعد هم دچار افسردگی شد و ساعت 11 جدید رفت و کپید!

-----------------------------------------------------

دیروز یک فیلم دفاع مقد*س را نشوون میداد بنام افق. تو یک صحنه از فیلم رزمنده های دلاور از 4 فروند جنگده ای که برای بمباران مقر اومده بود 3 تا را هدف گرفتند و چهارمی طی یک امداد غیبی خودش سقوط کرد و توی آب ترکید! حالا با چی؟ با همین ضد هوایی های فکسنی!

جدا فکر کن اگر اینهمه خسارت را فقط توی یک حمله ارتش عراق متحمل شده بود دیگه خودش می فهمید چه غلطی کرده و میرفت پی کارش! اما موضوع اینه که فیلمهامون هم مثل خودمون خیلی فانتزی هستند!

---------------------------------------------------

یکبار رجب که میخواست مانی را تنبیه کنه بهش گفت حالا که پسر بدی بودی منم تو را نمیفرستم مدرسه و میذارمت سر چهاراه گل بفروشی! دیروز مانی یک گل فروش را دید و زیر لب گفت حقته میخواستی پسر بدی نباشی... بعد گفت مامان دیگه ببخشش بگو بیاد بریم خونه...

اگر پسر نبود اسمش را میذاشتم عاطفه!

-------------------------------------------------

امروز هم باید برم یک مناقصه دیگه. اما نمی دونم چرا  انگار ضمیر ناخودآگاهم دچار سرخوردگی شده و همراهم نیست. فکر کنم اینکه گفتند شکست مقدمه پیروزیه و این صوبتا مال همون قشر زحمتکش مورچگانه!