نمی دونم چی شد یادم رفت خبر به این مهمی را بگم براتون! ما امشب میریم عروسی دائی رجب. البته اگر فکر میکنید که خیلی تدارک و اینها دیدیم نه... چون خیلی عروسی عروسی هم نیست در حد یک مهمونی با حرکات موزون و ناموزون. قبلا در مورد عقدشون گفتم اما حالا بذارین از اول تعریف کنم.

این دائی جان الان ۴٣ سالشه و اینکه تا حالا ازدواج نکرده ابدا دلیل نیست که سرتون را تکان بدین و بگین چه عقلی داشته! خیر قسمت نبوده. عروس خانم هم ۴٠ سالشونه و معلم کلاس چهارمه. ایشون هم قسمت نبوده وگرنه امشب هر دوشون میتونستن نقش پدر و مادر عروس را داشته باشند.

جریان زندگی دائی اینه که در دو سالگی مادرش را از دست داده و تو خونه رجب اینا بزرگ شده و همه شون بهش میگن داداش. اما بعد از سربازی یک ١٠ سالی ژاپن بوده و پولها را میفرستاده برای داداشش و اون هم ملک میخریده برای خودش. در آخر هم فقط عین پولش را بهش برگردونده!! یعنی در حالیکه قیمت ملکها 10-15 برابر شده بودند هیچ سودی بهش نداده بلکه فقط با فروش یک آپارتمان از 5 تای موجود، پولش را داده دستش و به سلامت!

از طرفی این دائی از ژاپن اخراج شده و یک مقدار زیادی پول و اسناد تو توکیو نزدخانمی به امانت گذاشته و چون تا 10 سال حق ورود به ژاپن را نداره و اون خانم فقط و فقط به خودش تحویل میده ، عملا دسترسی اش به پولها غیر ممکن شده و سال 2011 میتونه بره سروقتش...

با جمع این دو مورد دائی جان دل و دماغ ازدواج نداشته و برای خودش موبایل فروشی داشته و زندگیش را میکرده. البته شنیدم که کتاب هم ترجمه میکرده و چند جا رفته برای ترجمه همزمان سمینار اما خودش زیاد تعریف نمیکنه...

از طرفی زندائی جان هم با فوت زود هنگام پدر و مادرش تو خونه خواهر مطلقه اش که بچه هم نداشته و خیلی هم اختلاف سن دارند زندگی میکرده و خلاصه تصور کنید خونه خانم هاویشام را... این طفلک هم برای خودش درس خونده و کار کرده و حتی اجاره اتاق به خواهره میداده! اما تونسته برای خودش یک آپارتمان کوچیکی بخره که امشب قراره رسما خونه خودش بشه.

حالا از این موارد که بگذریم دیدین بعضی وقتها این بچه خرده ها به هیچ صراطی مستقیم نیستن و هرچی که بخوان میپوشن و حرف تو کله شون نمیره این شده حکایت ما و رجب . گیر سه پیچ داده که من اون کت و شلوار خاکستریم را میخوام... حالا چی؟ این کت و شلوار زمستونیه! هرچی دیشب فک زدم حرف زدم التماس کردم گیسم را کندم ابدا... هیچ تاثیری نکرد. میگم نفس من، عزیز من، آخه این چه انتخابیه؟ مردم چی میگن به کنار خودت اون تو برشته میشی ها!

میگه نه خیلی شیکه بهم میاد فلان قدر پولشه مارکداره... میگم همشو راست میگی اما تو بیا رجب خوبی باش من قول میدم زمستون ببرمت جایی عروسی اونو تنت کنم. میگه نچ.. عروسی نداریم. میگم اشکال نداره گلم میریم عروسی مردم میگه نه من عروسی غریبه ها نمیرم... گفتم به درک اسفل السافلین بیا خودت را داماد میکنم اون میکنم تنت...ول کن...قبول کرده اما سر صبح میگه راستی یادت نره شلوارشو بدی برام اتو کنند...

منم قاطی کردم براش. گفتم اگر ببینم یک لحظه حتی تو جشن از تنت درآوردی پوستت را میکنم. نزدیک من هم نیا اصلا! هم می بینمت گرمم میشه هم جلوی مردم آبرو داریم... تازه برگشتیم یک حالی ازت بگیرم  آقا رجب این خط اینم نشون!