دلم یک غش و ریسه حسابی میخواد. یک موضوع خنده دار که مدتی سرم باهاش گرم بشه. دلم یک قهقهه طولانی میخواد. یادش بخیر یک زمانی وقتی دانشجو بودیم اینقدر میخندیدم که به التماس میگفتیم بچه ها تو را خدا بسه... دارم فکر میکنم خیلی وقته نخندیدم... درست و درمون نخندیدم...

به رجب میگفتم بیا از این به بعد هر اتفاق با مزه ای که افتاد یادمون باشه شب برای هم تعریف کنیم. تعریف دیشبمون این بود: من یکی را دیدم که داشت میرفت سکندری خورد بعد به من چشم غره رفت که چرا خندیدم. رجب هم گفت انگار کارمندهای اداره شان خل شده بودند بهم که میرسیدند هی میگفتند: اویلا...اویلا...( تبلیغ زیتون اویلا را که دیدین) بعد خیلی بی مزه بهم نگاه کردیم...خنثی این وسط مانی مرده بود از خنده! خوش به حال بچه...

دارم کم کم به این موضوع اعتقاد پیدا میکنم که نسل آدمهای بذله گو و بشاش کم شده. یا دارن تغییر فاز میدن. مثلا همین رجب خودمان چنان آدم با مزه ای و شادی بود که محال بود بتونی کوچکترین سوتی  ای جلوش بدی. یا کلا سر هر موضوعی کلی حرف بانمک و شوخی داشت اما حالا دلمرده شده. خود من هم برای رجب پایه بودم اساسی. منم که غمزده ام در حد پشت کنکور! فامیل هم از دل و دماغ افتادن. قبلا تا خواهرهای رجب را میدیم اینقدر شاد بودیم و مسخره بازی مون براه بود اما الان همه دستشون زیر چانه شون گروئه... تو فامیل خودمون هم اوضاع همینه... اصلن دوست ندارم...

دیشب با داداشم بعد از افطار رفتیم یکجای خوش آب و هوا اما اونجا هم دردی ازم درمون نکرد. دلم مسافرت میخواد یک روز بی دغدغه بی زنگ تلفن و زر موبایل...

فلا حس نوشتنم نیست. براتون شادی آرزو دارم