این شانس ما انگار پوسیده! هفته قبل یکی اومد اینجا برای کار. راهش خیلی دور بود. بهش گفتم نه. خیلی اصرار کرد. گفتم باشه اما شرطم اینه که سر وقت بیای و بری. گفت باشه. گفتم من به گرد و خاک حساسم بدم میاد تو خاک و خل بلولیم. نظافت میزت و .. با خودته گفت باشه. گفتم یک هفته آزمایشی وایسا گفت باشه.

تو این هفته تقریبا هیچی یاد نگرفت. شیشه میز پر از خاکه. اصلا حرف گوش نمیداد و حواسش جای دیگه بود. امروز یک سند را دو بار زد تازه من گفته بودم اصلا سند نزنه خودم سر صبح وارد کرده بودم. چون سرکار خانم 20 دقیقه دیر اومدن. فکر کن دیر اومد حتی یک سلام خشک و خالی هم نکرد چه برسه به عذر آوردن! مجبورم کرد بهش تذکر بدم که با کله جواب سلام مشتری را نمیدن!

 دیروز کاری کرد که برای اولین بار تو این 3 سال من به مشتری ام بی احترامی کردم. خیلی مسخره انگار داره جدول حل میکنه از مشتری که هیچی نمیدونه نظر خواهی میکنه! مردک هم تا کمر خم شده بود روی میزش و فلسفه میبافت! فکر کن! بهش گفت چرا تو ماه رمضون ساعت کاریتون کم نمیشه؟؟!! اعصابم خورد شد. رفتم اون فرم را درست کنم باز مرده اظهار فضل میکرد و داشت شیرجه میزد اینور میز. منم مجبور شدم بهش بگم آقای محترم لطفا دخالت نکنید که اون هم قهر کرد و رفت. بعدش دختره گفت چه بهتر که رفت! گفتم هر مشتری برای ما ارزشمنده و رفتنش به اعتبارمون ضرر میزنه... انگار حالیش نشد.

غیر از اون نمیدونم انگار من روی پیشونیم نوشته سنگ صبور! دیشب چند تا اس ام اس طولانی راجع به مشکلات خانوادگیش و دعوای بابا و مامانش داد. رجب هم خوند و پرسید تو این چند روزه اینقدر صمیمی شدین که حرف خانوادگی میزنین. گفتم نه اما انگار اون داشت منو قاطی مشکلش میکرد. حالا این خوبه یکی قبلا بود یکبار من زیر کیبوردش یک نامه دیدم که نوشته بود چون خانواده اش مجبورش میکنند ازدواج کنه امشب خودشو میکشه!! حالا کی بود؟ 5 شنبه. هرچی هم زنگ به موبایل و خانه اش زدم کسی جواب نداد. مردم تا شنبه صبح... در حالیکه انتظار مامور بازجویی و اعلامیه ختمش را داشتم دیدم خندان و ترگل و ورگل اومد سرکار! کرج خونه عموجونش رفته بودند و همانجا به عشق پسرعمو پی برده بودند! این وسط من تشنج اعصاب داشتم!

این یکی خیلی هم فضول بود هی اصرار میکرد اگر وب دارم آدرسش را بهش بدم. خیلی هم حرف میزد. از این آدمهایی که خط به خط مجله موفقیت را حفظند اما عمل نمیکنند و فقط ادعای فضلشان است...

باهاش تسویه کردم. تا بهم عادت نکردیم بهتر بود. چون مطمئنم باهم نمی ساختیم.

-------------------------------------------------------

دیشب مهمونامون رفتند. آخیش. رفتم با خیال راحت شلوارک پوشیدم و ولو شدم روی کاناپه. غذا هم درست نکردم از رویدادهای هفته بهره مند شدیم. حالا که خوشحالین بگم  خانم دوست رجب دیروز زنگ زد و گفت خیلی میخواد ما را ببینه و نمی دونم چرا بجای اینکه ما را دعوت کنه خونه اش خودش را دعوت کرد خونه ما! دادشم  هم زنگ زد گفت شنبه میاد خونه مون...

البته مامان و خواهرم و برادرم هنوز این خونه مون نیومده بودند. تازه مامانم برام یک جعبه کیک و یک جعبه زولبیا بامیه اعلا و یک گلدان نقره آورد. خواهری هم یک گل نقره آورده. الان گلدونه تقربا خالیه اما خیلی قشنگه...

این سه روز آخر هفته هم تعمیرات داریم تو دفتر. باید سر و سامونی به وضش بدهیم. باورتون میشه یک کارمندی داشتم که 100 چیز روی دیوار نوشته؟ از شماره تلفن و پیام مشتریان و ... حیف که پول ندارم وگرنه مبلمان را هم عوض میکردم. حالا باشه دم عید ایشالا.

این چند روزه مدل به مدل برام اس ام اس التماس دعا میاد! چشم ! اما بهتره خودشون هم کمی برای خودشون دعا کنند...

فعلا التماس دعا نیشخند