دیشب خوابی دیدم که اونقدر واضح بود که همین الان هم فکر میکنم این اتفاق اقتاده و اونقدر برام سنگین بود که هنوزم گزندگیش قلبم را میسوزنه.خواب دیدم استاد چند تا از درسهام را در ورودی دانشکده دیدم من با اکرم و سودابه بودم. سه تایی مون با ذوق شروع کردیم به سلام و حال و احوال. استاد هم جوابمون را داد. بدش اینجا بود که مرا نشناخت یعنی گفت به نظرم تو دانشجوی من بودی اما اسمت یادم نیست.

شاید  خیلی به نظرتون مسخره بیاد و حتما این را یک مسئله عادی می دونین اما برای من خیلی دردناک بود. من دانشجوی نورچشمی اش بودم. همیشه نمره الف. نمراتی که در تاریخ درس این استاد تک بودند. عمیق ترین مطالعات و ریز ترین کشف ظرایف درس مال من بود. من همیشه جواب هر سوالی را داشتم... من عاشقش بودم!

نمی دونم چرا منو یادش نبود! حتما توی دلتون بهم میخندین و مسخره ام میکنید. اما این حقیقتی بود که گفتم... الان فکر می کنم اگر روزی ببینمش حتما از سر راهش فرار می کنم. نه به خاطر مسئله بالا چون همون دیشب دردش را کشیدم بلکه چون الان خجالت میکشم ببینمش. اون میخواست من دکترام را بگیرم و من تنبل حتی فوقم را هم توی رشته دیگه گرفتم که آسون بود! اگر منو ببینه و اگر بشناسه بهم میگه چرا تنبلی کردی؟ حیف استعدادت... خاک تو سرم

یکجورایی مسئله را بازتر که نگاه میکنم دلم میگه جرات رو به رو شدن با خیلی از آدمهایی تو گذشته ام را ندارم: دخترها پسرها استادها دوستها ... اونا شاید عوض شدنم را دوست ندارند. نرسیدن به کمال گرایی جوانیم را به رخم بکشند... بعضی ها را من دوست ندارم دیگر ببینم: رقبای قدیمی. عاشقها...

شما دوست دارید آدمهای گذشته تان را دوباره ببینید؟ و بگذارید نقدتان کنند؟

---------------------------------------------------------------------

درمورد یک مشت لباس باید بگم تو انتخاب لباس فاکتورهای زیادی مد نظره که خیلی هاشون با هم تضاد دارند. مثلا یا جنس خوب میخری و 10 سال میپوشی و تکراری میشی یا جنس بد میخری و مد میپوشی! حتی جنس هم با مد عوض میشه. دو سال قبل از این مانتو های دبلیت کشی مد بود الان زشته بپوشی! طبعا اگر من به هیبت مادرشوهرم برم از این مانتوهای کرپ بخرم 1 سال هم دوام داره اما مانتو های مد روز همه از این پارچه های دستمال کاغذی درست شدن. دیدم که خیلی بیشتر آقایون ناخوشایند بود براشون که چه کنم برادر من! دروغ نمی گم که جنسش خرابه دست و پای من که دندون نداره! رجب هم عادت کرده اما موکدا توصیه کرده که یک دست لباس بزارم کنار فقط خونه فامیلاش بپوشم تا آخر سال... حرف درست نشههیپنوتیزم

ما هم که حرفه ای دیگه! کار بلدیم ... ولی بازم ممنون از هشدارها و راهنماییتون. در ضمن بگم وضع لباس رجب از منم بدتره! مانی که روی هر دو مون را سفید کرده...

-------------------------------------------------------

هنوزم طبق آخرین اخباری که به شما دادم مهمان داریم. از جمعه مادرشوهر و پدرشوهر گرام در منزل ما سنگر گرفته اند و بویی نمیاد که لحظه ای فکر ترک پست به سرشون بزنه. از تمام روزه داران و شب زنده داران عزیز تقاضای دعا دارم البته اول مطلب پایین را بخوانید:

روزی درویشی مستجاب الدعوه در دفتر فرود آمد. ربیعه را نزار و نالان بدید و حکم بر گشایش اسرار داد. ربیعه چنان گریست و چنان دل خونابه داشت و حکایتها بنمود از مهمان که چون کنگر خورند لنگر اندازند و هیچ امید نیست از نجات. درویش بسیار غمین شد و نگاه بر سما فکند و فرمود: بارالها برهانش زین مصیبت! و چنان بود که ربیعه شادان رجعت نمود و بدید چندان که موکلین دوزخ بر مادرشوهر نازل گشته اند ایشان در غضب است از نیم ساعت دیر آمدن. و نا سزاواران بسیار گفتنی و قهر نمودنی و زان پس هر دو هفته یک هفته بیامد تا عبرت گردد جهت آیندگان!

حالا سر جدتون خیلی جدی دعا کنید یا از خیرش گذشتم. میترسم اسباب کشی کنند بیان کلا اینجا بمونند!