با سلام . در این پست ضمن آشنایی با طرز تهیه پلو سریع و حل و فصل ماجرا با مادرشوهر، آموزش انگشت در چشم شوهر نمودن و جوگیر شدن به استحضارتان میرسد.

شده برای ۵ نفر غذا داشته باشید یکهو آمار بره بالا و تعداد بشه ١٠ نفر؟ اگر همچین بلای سرتون نازل شده دیگه نگران نباشین و برای همیشه اون خاطره بد را فراموش کنید. ربیعه بانو اینجاست و همین الان تجربه اش را در اختیارتون میذاره. روش اول: یواشکی زنگ میزنین رستوران و سفارش غذا میدین و تاکید می کنید که پلو اش را توی دیس جدا بریزه. مزه ها قاطی نشه. اگر پول ندارین و یا احیانا جگر این کارها را ندارین چون ممکنه بعدش مادرشوهرتون جلو همه بعض کنه و به شوهر میلیاردرتون بگه بمیرم برات تو خرج افتادی! و همه نچ نچ کنان سر تکان بدهند و تا آخر با هر لقمه ای آهی برآورند و شما بسوزید که پول از جیب مبارکتان رفته و رجب جانتان دم گوشتان بگه کاش خودت یک کوفتی سرهم میکردی آبرومان رفت و شما کاملا دوگانه سوز بشوید به سراغ راه حل دوم بروید. 

راه حل دوم: به تعداد نفرات اضافه شده برنج بشویید و با آب و نمک و یک دانه هل بگذارید بجوشد تا موقع آب کش کردن. از قبل یک ظرف دیگر آب خالص بگذارید بجوشد. برنج را در آبکش بریزید و نمکش را اندازه کنید (یعنی اگه شوره آب بریزید تا نمکش بره و اگه بی نمکه کمی نمک بپاشید و با تکان دادن آبکش به خوردش بدهید. چنگ نزنید لطفا) آبکش را روی اون ظرف آب در حال جوش بگذارید و درش را هم بگذارید. یکی دو بار باید آبکش را تکان بدهید. پلو را در دیس بکشید و یک تکه کره کنارش بگذارید.(این روشی است که توی رستورانها استفاده میشه. از قبل همه برنجها را آبکش میکنند و بعدا به تعداد سفارش دم میگذارند. کل پروسه ٢۵ دقیقه زمان میبرد) در ضمن خیلی خوب است که قیافه مهربان به خودتان بگیرید و به مادرشوهرتان بگید که دیدیم چربی براتون خوب نیست اینجوری درست کردم. اصلن هم اشکال ندارد که توی دلتان چیزکی حواله روحش کنید تا دیگر زنگ نزند قشون کشی کند!

--------------------------------------------------

دوشنبه با رجب و مانی جاتون خالی رفتیم فرحزاد تا قبل از فرارسیدن ماه مبارک حالی به خودمان بدهیم. و طبعا رفتیم به همان جای همیشگی. اخلاق رجبه! یکجا خوشش آمد دست بردار نیست. دنبال کشف موارد بهتر یا تجربه جدید نیست.( البته برای من یکجور اطمینان و فضای امن بوجود میاره یک زن داره بسشه دیگه) . در حین نهار خوردن چشمم به تخت جلویی افتاد که انگار قدرت جاذبه اونور خیلی بالا بود. چنانکه در آتش اشتیاق ذوبیده بودند و از خود و مسلما ما فارغ گشته و به بوسه دچار بودند! دیدیم رجب میگه: ربی! بجنب ازشون عقب افتادیم...

از اونجایی که گفته اند بر خر مگس معرکه لعنت، آنا کاغذی بهشون رسید که سفره شان را برچید و ریشه شان را برکند. اما نمیدونم اونجا چی داشت که زوج بعدی نیز تا نشستند کجکی نگاه کردن بهم را آغازیدند. اما مانی نگذاشت به هدف حتی نزدیک شوند چون اولین گام خطا را دختر خانم برداشته بود و ضمن عبور از کنار ما لبخندی به مانی زد و گفت جون اکبر من عاشق بچه هام (قابل توجه دختر خانمهای صیاد: این جمله کارآیی اش را از دست داده چون نه تنها کسی عرفان زده نیست و عشق به بچه را تعالی روح نمیداند بلکه دوزاری طرف می افتد که نکنه بخوای کار دستش بدی و ... ) گفتن همانا و گیر دادن همان... انطور که من دلم سوخت برایشان و هی مانی را می کشیدم اینطرف تا کله شان را نخورد و بگذارد حداقل دو کلوم با خودشان هم حرف بزنند! در همین اثنی برگشتم و به چشم رجب که میخواست با ذوق یک ماجرای خنده دار را تعریف کند، انگشت فرو کردم! طفلک نفسش رفت و هنوز هم یادش نمیاد چی میخواسته تعریف کنه... در نتیجه کاسه کوزه مان را جمع کردیم و برگشتیم سر زندگی مان و منتظر نزول اجلال مادرشوهر شدیم. از اونجا که رجب فقط و فقط قصاص خواست، من ناخنم را گرفتم و الان این انگشتم گرد و کپل شده و دقیقا شده شکل سوسیس!

-------------------------------------------------

ماه رمضان بر شما مبارک. نترسید روزه بگیرید هیچیتون نمیشه!

کامنت دونی گودری منو دیدین؟ خوشگله؟ دلتون خواست؟ ضمن تشکر از نوشا جون آدرس جایی که من از اونجا یادگرفتمو براتون میذارم:

http://fanna.blogfa.com/post-289.aspx