خواهر بزرگم مهسا ست. کوچکتره مونا...

وقتی به دبستان رفتم مهسا سال پنجم بود. چه ابهتی دارند سال بالایی ها... این حس را حالا هم دارم. هرکس قبلتر آمده بیشتر میداند باید به او برسم. کوچکترها نه... همبازی شدن با بچه های کوچکتر را دوست نداشتم حالا هم . حتی خیلی با حرفهایشان ارتباط برقرار نمی کنم. کارمندم متولد 1369 است و مدام توی ذوقش میزنم.

مهسا روز اول مرا تا دم مدرسه برد و ناپدید شد. عصر در خانه دیدمش. او هم همراهی با جوجه ها را دوست نداشت. جلوی دوستانش خجالت میکشید. در مدرسه گاهی میدیدمش گاهی نگاهی... اخلاقش بد بود. به نظرم لوس و پر افاده بود. توقع بالا در همه چیز. دوستش نداشتم زیاد هم کتکش را خورده بودم . با ما میجنگید انگار! من و مونا و داداشی تو تیم هم بودیم اما کم می آوردیم جلویش. هیکلش دو تای ما بود. گاهی غصه میخورم برای آن محبوبه کوچک و مردنی که کتک میخورد. چرا کسی کاری برایش نمی کرد... بزرگترهایمان زیادی شاید مشغله داشتند... شاید طبیعی بود برایشان. نمی دانم خانه های دیگر هم دعوا بوده یا نه؟

شب عروسی اش خیلی خوشحال بودم و خدائیش یکبار هم دلم برایش تنگ نشد. خانه بدون دعوا ماه بود.... اما بطرز باورنکردنی ای پس از ازدواج تغییر کرد. آنقدر زیادی مهربان شد و خواهرانه که گاهی حوصله ام را سر میبرد.

مونا را من به مدرسه بردم و آوردم. 2 سال تمام... سال پیش دبستانی اش و سال اول که سال پنجم من بود... کیفش را هم می آوردم. یکبار دلش درد میکرد خودش را هم آوردم... چند وقت پیش خودش این را جلوی مامان و خاله ها گفت و گریه و خنده هم کرد... پس یادش بود. دوستش داشتم حالا هم . مثل خودم می ماند شاید کمی حساستر... ما هرگز نجنگیدیم. دعوا نکردیم و پشت هم را خالی نگذاشتیم. حالا گاهی بدون اشاره هم دست به یکی میشویم برای سر به سر گذاشتن...

با دختر عمویم هم دو سال راهنمایی  و دوسال دبستان هم مدرسه بودیم... بد نبود. میساختیم با هم اما دوستانش را دوست نداشتم... زیادی تو نخ پسرها بودند. همه شان عشق شوهر بودند. همه شان هم زود عروس شدند... نمی دونم خوب است یا بد؟ گاهی چیزی برای بعضی خوب و بعضی بده؟ آدم میماند در برچسب زدن به آن کار؟ OK or not ok?