درباره نویسنده
ربیعه 32ساله و متاهل. دل نوشته هایم و روزانه هایم را آورده ام تا تقسیم کنم لحظه ها را و آموخته ها را. همراهم باشید
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٢
  • فروردین ٩٢
  • اسفند ٩۱
  • بهمن ٩۱
  • دی ٩۱
  • آبان ٩۱
  • مهر ٩۱
  • شهریور ٩۱
  • تیر ٩۱
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
کدهای اضافی کاربر



روزگار ربیعه
ربيعه بانو زير سبيل آقا رجب وبلاگ دارد
 
نویسنده: - ۱۳٩٢/٢/٢۳

دوستان عزیزم لطفا این نوشته ها را بخوانید:

http://undermyskin.persianblog.ir/post/308

مربوط است به تجارب خانم نازنین/

نظرات ()



هفته گذشته
نویسنده: - ۱۳٩٢/٢/۱٧

سلام

هفته ای که گذشت هفته پر گیر و گرفتاری ای بود برای من. چند روزی که مامان و بابای رجب خونه ما جا خوش کرده بودند و انصافا اینبار مامان رجب خیلی حرص داد. جمعه سالگرد ازدواج من و رجب بود و از چند وقت قراربود بریم یک رستوران خاص که فقط به درد همچین موقعیتهایی میخوره و از اونجا که مامان رجب استاد ضد حاله دقیقا اومد مزاحم شد. منم دیدم حق خداییش کاری از دستم بر نمیاد خودم را زدم به فراموشی. اما رجب باهوش من یکدفعه سر نهار یادش اومد و با ذوق گفت: آخی امروز سالگرد عروسی ماست. مامانش که هیچی انگار به دیوار گفتن اما باباش تبریک گفت و از رجب پرسید چرا شیرینی نخریدی پس؟ تا رجب دهن باز کرد که حرفی بزنه مامان رجب چنان آشوبی بپا کرد که نگو! کله بابای بدبخت را کند که مگه تو خودت از این کارها بلدی که یاد پسرت میدی؟ تا حالا چند بار شیرینی خریدی که توقع داری و ... و ... حسابی بدبخت را سکه کرد!

بعد هم برگشت و با اون نگاه مادرشوهری گفت این شوهر را باید بزاری روی سرت (تو این مایه ها که از سرتم زیاده!) ببین بعد ده سال یادشه.... !!!! یعنی تف به هرچی آدم حسوده. نهارمونم کوفتمون کرد... شبش هم طبق معمول قشون کشونی راه افتاد و رمضون برادر رجب و خواهر وسطی شام اومدن اونجا. کلا مادرشوهره یک رسمی داره برای خودش که تو خونه دیگرون مهمونی میده! کمک هم که اصلا و ابدا... فقط یکبار میگه اگه کاری داری بگم بابا بیاد کمکت! در این حد.

رمضون ماشینش را عوض کرده بود و سر این موضوع هم بساط دیدنی ای راه انداخت مادرشوهر. که چرا ماشین خریدی؟ گفت چون جاری میره دانشگاه با یک ماشین سختمون بود! این حرف به منزله شروع جنگ بود...چه غلطا که پسر آدم برای زنش کاری بخواد بکنه! خلاصه که بدبخت را خوب چزوند تا حدی که رمضون خیلی ناراحت شد و گفت تو چه مادری هستی همه از پیشرفت بچه شون خوشحال میشن تو ناراحت؟ و گفت میخواستم شام ببرمت بیرون تا با شادی ما سهیم بشی اما الان خودمم ناراحتم و گفت الان میفهمم چرا مردم چیزی میخرن از فامیلشون قایم میکنن (اشاره به رجب که چند ماه ماشین جدیدش را نشون کسی نداده بود)

خلاصه که یکشنبه رفتن اما تا رفتن خیلی تو قیافه بودن برای من! بعدشم دندون مانی آبسه کرده بود رفتیم دکتر که با اینکه وقت گرفته بودیم اما دکتره نبود و به خودشون حتی زحمت نداده بود خبر بدن... کی اینهمه نخوت دکترها از بین بره خدا میدونه! دیروز هم خودم رفتم دکتر برای سردرد و سرگیجه ام که دکتر نکبت برام داروی اعصاب نوشته...

دو چیز بدهم اتفاق افتاد. اومدم بیام تو پارکینگ یک زنه جلوی در پارک کرده بود تا خانم شوهرش را صدا کنه و بیاد تایمر ریموت پارکینگ بکار افتاد و در را بست و گلگیر ماشین خط افتاد ناجور... خاک تو سر سازنده خونه ما کنن که هیچ کارش درست نبود. حتی دلش نیومده یک سنسور ارزان قیمت بذاره مردم لای در نمونند. شب هم از ماشین رجب (البته ماشین اداره شون) جلوی در خونه زاپاس و آچار ماشین را برده بودند. کوچه ما نگهبان شب و روز داره و واقعا نمیدونم چه غلطی میکنن در حالیکه از هر ساکن هم ماهی 15000 پول میگیرن.

اون هفته یکروز نوبت صبحانه به من بود که ببرم برای مدرسه مانی. هر روز نوبت یکیه تا بچه ها حتما صبحانه بخورند. منم حال قر و فر نداشتم یک صبحانه ساده بردم که عکسش را براتون میذارم. روز معلم هم یک دیوان حافظ برای معلم مانی بردیم که صفحه اولش عکس معلمه با مانی و دستخط خود مانی بود برای تبریک. چهارشنبه هم رفتیم تولد دوستش بنام علی که اینقدر فامیلاشون دیر اومدن همه بچه ها خسته شدن و رفتن. حتی کیک هم موند! ما هم دوبار رجب اومد دنبالمون تا موفق شدیم از پس اصرارهاشون بر بیاییم...هی میگفتن بمونین الان همه میرسن کیک را میبریم! ساعت هم دیگه 10 و نیم بود و همه بچه ها خواب آلود بودند... به نظرم باید تولد بچه را بچه گانه بگیرن یا بزرگانه...مخلوطش فقط باعث عذاب همه است. بزرگترا حوصله شلوغ کاری بچه ها را نداشتند بچه ها تحمل دیر اومدن بزرگا را...

برای روز مادر و زن هم هیچ هدیه ای نگرفتم بجز از بابام که برام ظرف پیرکس خریدن. دستشون درد نکنه. البته که هرگز دقی که پارسال رجب بهم داد را یادم نمیره و ازش هیچی نمیخوام. برای مادرشوهر هم روسری خریدیم به مبلغ 58000 ت و برای مامانم قرار شد با خواهر ها روی شکلات خوری اش را گل نقره بزنیم که هنوز فقط وعده اش را دادیم.

پیوست: قبلا هم برای مامانم نقره گرفته بودیم . اون فنجون و قندون بود حالا شکلات خوریه. عکسش را دفعه دیگه میذارم


ادامه مطلب ...
نظرات ()



همه چیز درباره اکستنشن مژه
نویسنده: - ۱۳٩٢/٢/۸

سلام

خیلی ها پرسیده بودین راجع به مژه هام و اینکه چرا ریمووش کردم. گفتم یک پست مفصل بذارم همه خوبی و بدی هاش را بگم. شاید به درد کسی خورد.

اول خوبی هاش: اینقدر خوشکله که نگو. اصلا چشمها را شهلا میکنه یک وضعی! نیاز به ریمل زدن و خط چشم و علافی برای آرایش هم نداره. یک رژ لب میزنی و میری دنبال کارت. یک خوبی دیگه اش هم اینه که خیلی طبیعی به نظر میرسه. هر کس نگاه کنه متوجه نمیشه ، البته آشناها میفهمن یک تغییری کردی اما اونجوری نیست که مثل مژه مصنوعی تابلو باشه. در اصل همه فک میکنن چقدر خدا لطف داشته اینهمه مژه بلند به تو داده یا عجب ریمل خوبی داری...

حالا بدیهاش: همش باید مراقبش باشی. لامصب تا یک دقیقه بی حواسش بشی یکی انگشتش میره تو چشمت و چند تاش را میکنه! بعد هم نمی تونی چش و چارت را بخارونی. اینقدر این موضوع دردناکه که من بعد حذف تا چند روز هی با چشمم را می مالیدم ... یک خورده احساس سنگینی هم داری اما نه زیاد. مثل مژه کامل نیست اما واقعا به سختی میشه بهش عادت کرد. بدترین قسمتش اینه که هر کدوم از اینها که کنده بشه همراهش سه چهار تا مژه اصلی خودت هم میافته. همین باعث میشه جاش خالی بمونه و یکجورایی مثل دندون موش خورده اون وسط میره روی اعصاب. برای حموم رفتن و صورت شستن و اینها هم سخته. نمیتونی روشون دست بکشی. در کل خیل خیلی مراقبت میخواد. همینطور هفته ای یکبار باید بری ترمیم تا اونجاهایی که مژه کنده شده برات دوباره بذارن. توی دراز مدت هم ریشه مژه را ضعیف میکنه و میریزه مژه هاتون و باید یکسال صبر کنید برسید سر خونه اول! غسل و نماز درست و حسابی هم نداره که بعضی گفتن داره و حالا گناهش پای گوینده اش.

بدترین عیبش به نظر من گرونیشه! ماشالا به روی این آرایشگرهای محترمه! برای یکذره کار 150 تا 180 هزار تومان پول میگیرن!! البته من از پیک برتر جای ارزون پیدا کردم که خب راست گفتن هیچ ارزونی بی علت نیست. نصف میزان واقعی کار کرده بود و اصلا دفعه اول هیچ فرقی نداشت با حالت طبیعی مژه های خودم. فقط کمی بلند تر بود. بعد از کلی غرغر و گلایه و گیر دادن مجبورش کردم دوباره برام بذاره. باورتون نمیشه که دوبرابرش که کرد تازه قشنگ شد البته پولش را گرفت و رسیدیم به همون دستمزد گرون!

برای هربار ترمیم هم 30 تا 50 هزار تومان میگیرن که خیلی بی انصافیه. برای ریموورش هم 50 تومان! حالا اگر مثل من یک دوری توی لوازم آرایشی فروشی ها بزنید این قیمتها دستتون میاد: یک بسته کامل مژه شامل 88 دونه مو 4000 تومان. چسب بهترین مارک 9000 تومان و قطره ریموورش هم 9000 تومان. البته 35000 تومانیش هم دارن که فقط سایزش بزرگتره فرقی نداره بحال مشتری برای سالن به صرفه است. کل زمان هم اندازه یک کوتاهی مو زمان میبره حدود نیم ساعت! قیمتهام هم همش به روزه مال بعد عیده!

با این تفاصیل واقعا دارن گرون میگیرن. پیشنهاد من اینه که برید خودتون وسایلش را بخرید و یکی که دقتش زیاده و حوصله اش هم خوبه بیاد براتون بچسبونه. بعد یک هفته -10 روز هم برشون دارید که ریشه ها آسیب نبینند. یا اینکه با وسایل برین بدید یک آرایشگر براتون بچسبونه که حدود 10 تومان هم دستمزد باید بهش بدین (و حتما گیر بدین بهش تا اونقدری بذاره که مطابق میلتون باشه). البته خودتون فکر نکنم بتونید چون اون چسبه و قطرهه کمی چشم را میسوزنن خطرناکه خودتون بخواهید بچسبونید! یک مدل دیکه مژه هم هستش که دونه ای نیست بلکه یک دسته چندتاییه. اونها هم خیلی قشنگ میشن. خواهرم برای عید از اون مدل کار کرده بود و اعتراف میکنم از مژه های من خیلی قشنگتر بودند اما یک ذره عروسکی بود ولی حسنش اینه که زودتر کارتون انجام میشه و پر تر نشون میده.

اما دلیل من برای من ریموور مژه ها به اون زودی این بود که روز سیزده به در کذایی آتش درست کردیم و من شکمو اومدم سیب زمینی بذارم زیر آتش که مژه هام نوکشون سوخت... خیلی هم زشت شد چون چسبید به هم و احساس میکردم الان همشون از بیخ و بن کنده میشن! چند جاش هم حواسم نبود کنده بودمشزبان یکهو 7-8 تا مژه را قرچ کندم. فکر میکردم لای مژه هام پرزه اومدم اونو بردارم همش با فنا رفت...نیشخند خدایی حیف 50 تومان بود بدم برای ترمیم این بود که با کوله باری از تجربه با ایشان وداع نمودیم...

اگه سئوالی هست بپرسین اگه بدونم جوابتون را میدم

حدافظ

نظرات ()



ارادتمند شما: ربیعه آبوت
نویسنده: - ۱۳٩٢/۱/٢٦

سلام

داستان بابا لنگ دراز را خوندین؟ فیلمش را که دیگه حتما دیدین! یکجا وسطهای داستان بابا لنگ دراز از جودی میخواد بره تابستون با تور اروپا را بگرده و جودی هم قبول نمیکنه چون دوست نداره زیادی زیر دین باباهه بره. بعد تابستون میره مزرعه و اونجا کلی خودکشون میکنه و از خودش سلیقه در میکنه و با کمک خیاط روستا چند تا لباس نو تهیه میکنه. و از قضا که خیلی هم دوستشون داره و بدجور احساس خوش تیپی بهش دست میده....

تا اینکه برمیگرده خوابگاهشون و جولیا را میبینه که از تور اروپا برگشته با کلی لباسهای زیبا و مدهوش کننده... اونم دلش میگیره و این مطلبو برای بابا لنگ دراز مینویسه و میگه این دفعه بگی برم اروپا میرم و میگه لباسهای جولیا بدجور دهنش را آب انداخته... بابا لنگ دراز هم محبتش قلنبه میشه و یک چک 1000 دلاری میفرسته برای جودی بیچاره که بره لباسهای نو و جدید بخره و دلش وا بشه...

اینجای قصه را داشته باشید تا بگم! اون نصفه روزی که ما رفتیم شمال مهمون دوست رجب بودیم خواهر مجردش هم اونجا بود. و از قضا تازه از سفر قبرس برگشته بود و هنوز برنزه بود. شبی که اونجا بودیم اتاق همین آبجی خانمه را دادن به ما. صبح وقتی میخواستم رختخوابها را بذارم داخل کمد دیواری دقیقا یک رگال پر از لباسهای قشنگ جلوی روم بود...همه مارکدار و خوشگل... اینقدر همه شون قشنگ و خوش دوخت و ناز بودند که اون چند دست لباسی که قبل عید برای خودم ردیف کرده بودم و با جوون کندنی ست کرده بودم برام تبدیل شد به یک مشت خنزز پنزر و جل کهنه! بعد یاد ماجرای جودی آبوت افتادم و ماجرا را برای رجب لنگ دراز خودم تعریف کردم... اما رجب چی گفت؟

رجب سری تکان داد و گفت: خدا اسرافکاران را دوست ندارد....

مدیونید اگه فک کنید من میخواستم رجب را تلکه کنم و رخت و لباسام را بریزم تو جوب و برم از این لباسها بخرم! نه . من قصد داشتم به اصل قصه پایبند بمونم و همونطور که جودی چک را پس فرستاد و خودش را به همون لباسهاش قانع کرد منم همین کار را بکنم و همه چیز را فراموش کنم... اما چون رجب به اصل و فرع داستان هیچ اهمیتی نداد من هم دارم براش نقشه ها....

فعلا خداحافظ تون باشه.

پ1: رفتم مژه هام را برداشتم. تو همون آرایشگاه با قطره ریموور چسبهاش حل شد و به سادگی کنده شد... اما بعدش دقیقا حس شیر برنجی دارم! احساس میکنم مژه هام کوتاه و کم پشت و بیرنگ شدن... همش از اثرات اعتماد به نفس کاذب اون مژه های پر و بلند و مشکی بود که تا زیر ابرو میرسید.... هی روزگار

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »