درباره نویسنده
ربیعه 30 ساله و متاهل. دل نوشته هایم و روزانه هایم را آورده ام تا تقسیم کنم لحظه ها را و آموخته ها را. همراهم باشید
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
کدهای اضافی کاربر



روزگار ربیعه
ربيعه بانو زير سبيل آقا رجب وبلاگ دارد
لپ گلی!
نویسنده: - ۱۳٩۱/٢/٢٧

سلام دوستای گلم

میگم ببخشید که من دیر به دیر مینویسم اما کلا اهل ریز به ریز بالا دادن زندگیم نیستم یک چیزایی میگم دور هم باشیم. اینه که دیگه شرمنده ام نکنید بگین کجایی و ...

ادامه پست قبلی بگم که مامان و بابام از مکه اومدن و سوغاتی برامون یک مدال طلای ایتالیایی آوردن که خیلی قشنگه. برای دخترا و زن و داداشم. برای آقایون هم کت و شلوار برای نوه ها هم لباس و کفش و ... .برای فامیل ها هم پارچه. مامانم هرچه فکر کرده بود دیده بود سلیقه هامون با هم فرق میکنه این شد که تصمیم گرفتن طلا بخرن.

اون هفته رفتم خونه دختر خاله مامانم. چون باهاشون رفت و آمد داریم و اینها هم خیلی با محبت و صمیمی هستن من زیاد میرم خونه شون. از قضا برای دخترشون خواستگار اومد. ظاهرا قرار بود مادرپسره برای آشنایی ساعت 11 صبح بره اما ساعت 5 زنگ زد و گفت ببخشید من تو ترافیک موندم شاید چند دقیقه دیرتر برسم! مادر عروس هم گفت که شما قرار بود صبح تشریق بیارین و حالا ما مهمون داریم... اونم اصرار کرد من هم اشاره کردم دارم میرم که بعد به زور و اصرار نگهم داشتن. خواستگار که اومد از من پرسید شما کی هستین؟ منم گفتم فامیل دور!!( کلاه قرمزی که یادتونه؟) عروس اینقدر خندید که داشت پس میافتاد.... خلاصه که هیچی دیگه. هنوز از طرف خانواده داماد زنگ نزدن خبری بگیرن. احتمالا آلزایمر مادرشوهر باز عود کرده اون هفته میخواد دوباره بیاد برای آشنایی! از اون جالبتر وقتی مادر شوهره از رجب پرسید و کارش و ... پیله کرده بود که بیا یک خواستگار خوب بفرست برای دختر من که فلان و فلان جوره و ...! من نمیدونم اومده بود خواستگاری یا شوهریابی!

یک چیز دیگه خنده دار! شنبه رفتم جردن کاری داشتم برگشتنی سوار تاکسی شدم. چند متر بعد هم یک آقایی سوار شد، همون اول که نشست قشنگ منو از بالا به پایین وجب کرد. بعدشم چسبید بهم. منم کیفم را فرو کردم بغلم و گفتم آقای راننده من دو نفر حساب میکنم و با کیفم یارو را هل دادم اونورتر. بعد دیدم هی داره با چشم و ابرو اشاره میده. هیچی نگفتم و روم را کردم اونور. دیدم ول نکن نیست بهش چشم غره رفتم اونم موچ فرستاد که حالم بهم خورد!

منم بچه پررو! برگشتم گفتم ماشالا خیلی اعتماد به نفس داری! خجالت بکش... اونم بی حیا، گفت چی میگی؟ مگه چی گفتم؟ گفتم چیزی که جرات نداری بگی منتها نمیتونی حرکاتت را مثل آدم کنترل کنی... اونم داد زد چرا حرف نامربوط میزنی خانم؟ منم گفتم صدات بیار پایین من از داد و هوارت نمیترسم تذکر دادم که به خودشناسیت افزوده بشه همه را هم ردیف خودت ندونی.... دیگه کار داشت بالا میگرفت که راننده خواهش کرد تمومش کنیم. منم هیچی نگفتم و کمی هم زودتر از ایستگاهم پیاده شدم که مسیرم با اون یاروهه یکی نشه. موقع پیاده شدن مرتیکه برگشت بهم گفت معلومه از دهات اومدی لپ گلی!!!!!!

باورتون میشه؟ به من گفت لپ گلی! اینقدر لجم گرفته بود که خدا بدونه... آخه دست همون روز یک پشه خاکی روی برجستگی گونه امو را نیش زده بود و همچین ورم صورتی داشت که با سه دست کرم هم رفع نشد.... تا شبش هی با خودم میگفتم: ا ا ا ...دیدی مرتیکه بهم گفت لپ گلی!!! خودش همچین طاسی بود که میشد تو آفتاب روسرش تخم مرغ نمیرو کنی... خپل، عرقو ، بی فرهنگ، چرک... هرچی تو دلم فحشش میدادم باز آروم نمیگرفتم. حیف که دیه گرون شده وگرنه خفه اش میکردم.

روز تونم مبارک باشه. اگه زنید یا مادر یا دختر فرقی نداره فقط مبارک باشه.

نظرات ()



 
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۳٠

سلام

گفتم بیام عجله ای 2-3 خط بنویسم از حالم بی خبر نمونین. اون تعریفای ابیانه و کاشانم به زودی . قول قول

مامان و بابام رفتن حج و جمعه شب برمیگردن.شکر خدا این سری عمه خانم باهاشون نرفته وگرنه همش باید دعا دعا میکردیم شری به پا نکنه و مامان بدبخت را نچزونه! باورتون میشه این دو تا اولین مسافرت دو نفره شونه که دارن با هم میرن. بعد 38 سال زندگی مشترک. قدیم زندگی واقعا مشکل تر بوده ها. من شخصا زندگی تو این دوره زمونه را ترجیح میدم.

رجب رفته دانشگاه من و مانی هم امشب جل و پلاسمون را جمع میکنیم مریم خونه مامان. طفلک خواهر بزرگه امروز کارگر برده و دارن تمیزکاری میکنن... منم از هفت دولت آزاد. تنها هنرم این بوده که سبزی قرمه آماده گرفتم و بسته بندی کردم براشون!!!

کادو هم براشون میخواستیم کاناپه بخریم اما دیدیم احتمالا بخون خونه شون را عوض کنن شاید زیاد به درد نخوره اینه که سه تا خواهرها باهم یک ظرف شیرینی نقره کاری خریدیم 270000 ت. از همینها که کریستالن و چند تا گل نقره دور و برشون چسبوندن. من ندیدم هنوز حالا بشه عکسش را براتون میذارم. در همین راستا 3 دست فنجان کریستال هم خود مامان داشتن اونها را برده به خرج خودشون گل زده فکر کنم سه دستش شده 450 ت. اینم یک کاریه که مد شده دیگه. البته یکجورایی بهتره تا اینکه بری ظرف کریستال چک بخری 500ت بیفته بشکنه و خلاص! باز این میشه گلش را برداری بذاری روی ظرف جدید.

گفتید چرا از مانی نمینویسم؟ ببخشید من کلا خیلی تریپ مامان بازی و اینها ندارم. البته خیلی باهاش صفا میکنم اما ترجیح میدادم مثلا بجای نوزاد یک بچه 14-15 ساله زبون فهم به دنیا می آوردم میرفتیم با هم عشق و حال. زیاد با آدم زبون نفهم میانه ندارم!! اینه که یکبار یا نهایتا دو بار یک چیزی میگم دفعه سوم داد و هوارم میره آسمون! تصور کنید من معلم دبستان یا فجیع ترش مربی مهد بودم... احتمالا این آپ را از امین آباد ارسال میکردم! حقیقتش اینه که هرچه مانی داره بزرگتر میشه من خوشحال ترم و بیش تر از وجودش لذت میبرم. کلا این تز را که میگن بچه با بزرگ شدنش مشکلاتشم بزرگ میشه قبول ندارم... از این مشکل بزرگتر که بیخود ونگ بزنه و هیچی نفهمه!! والا

شما ریاضی بلدید؟ منظورم ریاضیات پیشرفته و اینها نه! همین ضرب و تقسیم.ابتدایی خودمون. تازه بدون ذهن با این ماشین حسابها! قربون دستتون تورم را یک محاسبه بکنید که دیوانه شدم از بس فکر کردم یا اینها ارقام چرت میدن یا من خل شدم!

من برم که هزار تا کار دارم. بانک باید برم. ریشه موهامو رنگ کنم . لباس بخرم و ...

پ 1: دوستای گلم که جدید اینجا اومدن خانم سوزی ، مادری آرتین و ستاره جون: خیلی صفا آوردین و سلام دوستای من

نظرات ()



ماجرای سال نو ما
نویسنده: - ۱۳٩۱/۱/۱٦

سلام. سال نو به همه مبارک. چه خبرا؟ خوبین؟ خوشین، سلامتین؟

جونم براتون بگه من و رجب آخرین ساعات سال 90 را در حالی سپری کردیم که بفهمی نفهمی قهر بودیم. سر اینکه رجب میخواست سال تحویل بره خونه مامانش و منم دلم نمیخواست! البته اونقدرها سیاست دارم که مستقیم باهاش نجنگم. برنامه این بود شب 29 ام بریم شام خونه مامانش و سال تحویل هم اونجا باشیم و نهار عید و بعد بریم خونه مامان من. اما اصلا ته دلم به این ماجرا رضا نبود. چون 2 ساله که سال تحویل را با اونها بودین و داشت تبدیل میشد به یک وظیفه. انگار که واجب باشه من برم براشون سفره بندازم و تمام تلاشمو بکنم تا بهشون خوش بگذره. بعد هم مثل یک میزبان خوب از تمام کسانی که برای عید مبارکی میان پذیرایی کنم، نهار بپزم و خیلی هم شاد باشم! بقیه هم برن آرایشگاه و چند مجلس مهمانی و بیان به صرف نهار!

کلا نظرم اینه که لطف مداوم تبدیل به عادت و بعد وظیفه میشه. مردا هم ذوق مرگ اینن که مامان جونشون یک گوشه چشم و نظر عنایتی به زنشون بندازه و سه سال یکبار ازش تعریفکی بکنه ، البته نه توی روش که چه بسا پررو میشه! بلکه جلوی فامیل هفت پشت غریبه. بعد اونها پیراهن عثمانش کنند و همش بکوبند سر زن بدبخت که نمیدونی مامانم چقدر خاطرتو میخواد!

خلاصه نرفتیم. اونقدر لفتش دادم و دور خودم چرخیدم که شد 11 شب و رجب منصرف شد و قهر کرد. من هم با آرامش تام هفت سین چیدم و کلی هم فیلم دیدم و فرداش بعد سال تحویل خیلی شیک و ریلکس ساعت 12 رفتیم خونه شون و هر چند کمی تو قیافه بودن و 8 بار گفتم شام چرا نیومدین و غذا موند و ... اما شرش کنده شد.

البته اگه داره دلتون میسوزه بذارین بگم که باید هدفتون ما باشیم نه ماذرشوهر. چون چنان دهنی ازمون صاف کرد که نپرس. امسال قرار بود ما با خانواده مادریمون بریم شمال. کلی هم برنامه داشتیم اما اونقدر مامان رجب زنگ زد و آه و وای کرد و خودش زد به مریضی و ... که دو روزه برگشتیم. اگع بدونید چه کولی بازی بود! من نمیدونم کی با فشار خون 13 و 14 مرده که این دومیش باشه و کدوم عروسی مجبوره مادرشوهرش را روز 7 عید ببره از این دکتر به اون دکتر! تازه چند جا هم زنگ زدم دکترای آدم وار طبعا نبودن مادرشوهره هم راضی نمیشد کمتر از فوق تخصص بره فشار سنجی! آخرش یکجا رفتیم که دکتره گفت شما توهم بیماری دارین! چند جور آزمایشم داد برای خنک شدن دلش...

تموم نشده که! چند روز خونه ما بودن تا اینکه رمضون داداش رجب پیشنهاد داد بریم با هم مسافرت. از قضا اونها هم حسابی آسفالت شده بودن و قبل از ما صابون خورده بودن. آخه بلا نسبت یک غلطی کرده بودن رفته بودن با فامیلای خانمش لواسون. انگار مجبور باشیم مثل لشگر شسکت خورده 3 روزی رفتیم کاشان و اطرافش. صبح 13 به در هم برگشتیم در حالیکه بابای رجب راضی نبود میخواست 13 اشو بدر کنه و برای بازشدن بختش سبزه گره کنه لابد! مامانه هم میگفت من که اصلا بهم خوش نگذشته مهم اینه که با شماها باشم و دور هم باشیم!

کلا باهاشون بد میگذره. همش یکجورایی میخواد آزار بده آدمو. اشک جاری را هم درآورد و باعث یک جروبحث طوفانی بین من و رجب شد. ولش کن. خیلی آدم بیخودیه. حتی دختراش هم ازش دوری میکنند چه برسه به بقیه . با فمیل اصلا رفت و آمد ندارن و چند سال به چند سال قهرن! گفتم فقط یک شمه ای دستتون بیاد فکر نکنین من ذاتم خرابه! الهی شکر که بچه هاش آدمهای خوبین.

بگذریم که خدا را شکر دنیا محل گذره. براتون سال خوبی آرزو دارم. پر از سلامتی و نشاط و دلخوش. الهی که لبتون خندون وجیبتون پر پول باشه.

بعدا میام براتون از کاشان و ابیانه تعریف میکنم شاید دوست داشتین برین.

پ1: اگه مشکل کامنت گذاشتن تو پرشین بلاگ دارین باید از مرورگر موزیلا فاکس پرو استفاده کنین.

نظرات ()



سال نو مبارک
نویسنده: - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

سلام به همه

چرا اینقدررررر سرده هوا؟؟ اصلا انگار نه انگار که عید اومد بهار اومد بیریم به صحرا!!! منو بگو هی چشم به راهم این لباسهای سنگین زمستانی را جمع کنم و یکم خلوت بشه خونه...

خوب بلاخره این سال 90 کوفتی هم داره میگذره و تموم میشه. منکه خیلی بهم بد گذشت! همه جوره برام کوفت بود. اون از بارداری نافرجام - از کاسبی بیخود و افتضاح- مریضی و بیماری- غم و غصه کار بابا- ضرر مالی وحشتناکی که اگه بگم مغزتون سوت میکشه.... مرده شورت را ببرن سال 90 که اینقدر بیخود بودی!

ایشالا که شما براتون خوب بوده باشه و همگی سالها و روزهای بسیار بهتری پیش رو داشته باشیم.

سال نو بر هه مبارک باد.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »